دو فرشته مسافر، برای گذارندن شب ، درخانه يک خانواده ثروتمند به زمین فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه مجللشان راه ندادند.بلکه
زيرزمين سردخانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از
او پرسيد چرا چنين کاری کرده ، پاسخ داد: (( همه امور بدان گونه که مي نمايند، نیستند!))
شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از
خوردن غذايی مختصر زن و مرد فقير ، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان ، زن ومرد فقير را گريان ديدند ، گاو آنها که شيرش تنها وسيله
گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد واز فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده
قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردی ، اما اين خانواده که دارايی اندکی
دارند تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد!
فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زيرزمِين آن خانواده ثروتمند بوديم ، ديدم که در شکاف
ديوار کيسه ای طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسيار حریص و بد دل بودند ، شکاف
را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم . ديشب وقتي خوابيده بوديم ، فرشته مرگ
برای گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم !
همه امور بدان گونه که نشان مي دهند ، نيستند و ما گاهي اوقا ت خيلي دير به اين نکته
پي مي بريم .
پس به گوش باشيد شا يد کسي که زنگ خانه تو را مي زند فرشته ای باشد ويا نگاه لبخندی
که تو بي تفاوت از کنارش مي گذری ، آنها باشند که به ديدار اعمال تو آمده اند!
|
+| نوشته شده توسط
سلمان بحرانی در یکشنبه
1385/06/19
|